تبليغاتX

همیشه پاییز

همیشه پاییز

وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن

درد دل....

نازنینم بغض هایم را به ابر ها سپرده ام

پس درد دلم را هنگامی که باران می بارد بشنو...

هزار بار نشانیت را از کلاغ ها پرسیدم...

 هزار بار اینه را قسم دادم تا نشانی از تو به من بدهد و هر بار گفت نه... نه... نه...

نازنین ، طلوع خورشید، شبیه طلوع چشمان توست پس چه شب ها را به امید دیدن طلوع خورشید بیدار نشستم و انتظار کشیدم...

 تنها و حیران به ماه عریان چشم دوخته ام.

 در اوج جوانی با تمام غرور از جدایی شکست خورده ام.

 باد شعرهایم را برده است.

 ماه پیش رویم عریان است.

 ماهی هایم همه خفه شدند و جلو چشمانم مردند.

هر چه فریاد کشیدم کسی کمک نکرد.

 این قدر شعر خورده ام که تا خر خره سیرم.

این قدر به اسمان نگاه کردم که دیگر نبود پرنده ها مرا به گریه نمی اندازد.

سر نوشتم را مچاله کردم و در سطل اشغال ریختم.

با حباب ها حسابی رفیق شده ام و با سراب ها همبازی...

این قدر پیر شده ام که از آینه خجالت میکشم .

تمام لحظه هایم در هم فرو ریخته است.زمان نمیگذرد.جانم به گلو رسید ای قدیمی.!

تمام وجودم ارزو شده است.تمام بدنم خط خطی است.دلم روزی هزار بار میمیرد و... 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:39 توسط پائیز زرد| |
سلام به همه دوستای خوبم:

یه مدت نتونستم به کلبه پاییزی و از همه مهم تر به دوستای گلم سر بزنم و از این بابت شرمنده همه دوستان شدم .

این پست رو با یه جمله کاملا پاییزی شروع میکنم و تقدیم میکنم به تموم کسایی که کلبه پاییزی رو فراموش نکردن :

کسي که رنگ پريدگي خزان را ادراک کرده باشد، به نيرنگ گلهاي رنگ رنگ دل نخواهد سپرد.

                                                      

می اندیشم :

می اندیشم بر گیسوان شب و شانه های روز که ناپیدایند

در پس طوفان سهمگین

به سکوت می اندیشم

و به سکون .

به پنجره ای که چند گاهی است دل از نسیم بریده است

و دیواری که دل خویش بر آن آویخته ام.

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:20 توسط پائیز زرد| |

 

مهربانا کاش مهر سینه ات

آشنا چون سینه مهتاب بود

کاش قلبت روشنی از ماه داشت

در مسیر سایه ها ، مهتاب بود.

کاش مفهوم نگاه عشق را

چشمهایت دیده بودند ای امید .

کاش میشد شعله عشق مرا

در سکوت سینه پاک تو دید .

کاش در رویای تنها بودنت

نام من آرام و سنگین می نشست.

کاش می شد بر نگاه ساده ات

یا سکوت دل نوازت، دل نبست .

کاش در این واپسین دیدارها

چشم تو از عاشقی سر شار بود .

کینه های بی دلیل سینه ات

کاش در این لحظه ها بردار بود.

کاش باور داشتی، امید من

آتش سوزنده دارم از غمت .

کاش چشمانم نمی گفتند باز

از تمام روز ها عاشقترم .

کاش می دانستی ای مغرور سرد

چشمهایت شیشه وهم من است .

کاش بعد از حرفهای تلخ تو

می شد از چشمان سردت بگذرم.

در حصار خستگی های دلم

حسرت تو آخرین سهم من است .

ای کاش.....

افسوس!!!!

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 2:25 توسط پائیز زرد| |

دل شیشه!!

گاهی فکر میکنم که شیشه ها هیچ چیز نیستند

اما باز با خود می گویم: خوشا به حالشان که دلشان پاک و پیداست.

 

 رویای من!

من داستان سبز کوه را شنیده ام و هیچ گاه در سخاوت خورشید تردید نکرده ام

پس ای رود بیا و لحضه ای بر من درنگ کن. روزی من آیینه تو بودم و اینک برکه ای شده ام خاموش در حصاری از تنهایی ها .! مردابی که در سکوت یأس خموش مرگ لاله هایش را می نگرد.

بیا و لحظه ای بر من بگذر و امید خشکیده مرا سیراب کن.باشد که دریا مرا نیز به قلب خویش بخواند.

میدانم باید بروی ؛ اما به دریا بگو که به آسمان بنگردتا رویای خسته من همچنان آبی بماند.

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:17 توسط پائیز زرد| |

پروردگارا

قلب من مهتاب هزار پاره ایست  بر ابرهای سرگردان

کاش در هر بار که ستاره ای در نگاهم می شکست

تو مرحمی میشدی بر زخمهای کهنه ی سینه ام

کاش میشد نغمه های شیرین ، سرزمین عشق را

دوباره بشنوم .

آری در این برهوت،

تنها امید من این است که روزی مرا به خویش خواهی خواند .

گمشده!!

من همان گمشده ام که بر پیکر لرزان دل چشم دوخته ام

و انتظار رسیدن پر گرمترین لحطه ها را می کشم.

من همان گمشده ام که همه آن چیزی را که از غرور می شناختم

به پای عشق باختم و به انتها رسیدم.

من همان گمشده ام که می خواهم همه هستی ام را

در پناه عشق قمار کنم و دل سوخته ام را ببازم.

من همان گمشده ام که در تمنای حضور

ملتمسانه بر آینه حقیقت خیره مانده ام

من همان گمشده ام که نیاز شفاف دل را

فانوس راه تیره ام قرار دادم تا به رود جاری آینده

پیوند بخورم .

 

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 17:56 توسط پائیز زرد| |

باز تنهایم و می اندیشم که چه بازی زیبایی است

دل یک طرف و تنهایی طرف دیگر ....آه .

اشک امان به زبان نمی دهد و خود را دوان دوان

به روی گونه های تب دارم می آویزد

گویی حرف چشم پر مفهوم تر از حرف زبان است .

پس من چه بگویم ؟!

خودت مرا دریاب .

www.sarbezir.blogfa.com

نشانی از تو ندارم !

اما نشانی ام را برای تو مینویسم .

در عصر های انتظار ،

به حوالی بی کسی قدم بگذار !

خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو .

کلبه پاییزیم را پیدا کن

کنار بید مجنون خزان زده

 در کنار مرداب آرزوهایم !

در کلبه را باز کن

 و به سراغ بغض خیس پنجره برو .

حریر غمش را کنار بزن

مرا میابی !!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 22:40 توسط پائیز زرد| |

تو را نخواهم بخشید و شیشه های

خرد شده دلم را از تو پس خواهم گرفت

ای بی مهر هرگز تو را نخواهم بخشید

می دانی چرا ..؟!

چون بی اعتنا بر شیشۀ منجمد و شکستۀ قلبم

 پا گذاشتی و بی اعتنا و خنده کنان از روی جسد قلبم

گذشتی ، جسدی ک که تو آن را

 سوزاندی و خاکسترش را بر باد دادی ....

آری تو ....تو....

sarbezir.blogfa.com

این هم تقدیم به یکی از بهترین دوستانم

امیدوارم که تونسته باشم لطفش رو جبران کرده باشم

((خودمونی)) م

هر چند فرسنگها دورم از تو .....اما

 ای مهر!!

یادت و آن چهره تجسم شده ات در دیوار ویران دلم

نقش بسته و میدانم حتی اگر این دیوار نم دار

 نیمه جون هم از بن ویران شود آن مهربانیت

و یادت در نهانخانه دل باقی خواهد ماند .

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:51 توسط پائیز زرد| |

با خویش اکنون بر زمزمه ای نشسته ام

در انبوهی از یادها و اوراق تقویمی که

رنجهایم را ردیف میکند .

با خویش اکنون به سروری تازه

لب گشوده ام

در هیاهوی شعرها و خروشی که جز خویش

سرودن را در من زنده نمی کند .

با من اکنون 

ظهور هزاران باران گریه است .

باران

پر از بوی بارانم ، شیروانی آواز می خواند .

شوق جاری است

گلها میرقصند

و

برگها پای کوبی می کنند.

ومن

در گوشه ایی آبی در خلوتگاه ذهنم

به آرزوهای خود می اندیشم .

 

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 23:32 توسط پائیز زرد| |

 

نه شوق شعر ، نه شور ترانه را دارم

به دل نشان غمی بی نشانه را دارم

من آن بهار خزان دیده ی غم انگیزم

که در سر آرزوی یک جوانه را دارم

فضای کلبۀ من ، آشنای اندوه است

چه جای غم که چنین آشیانه را دارم .

فسرد اگر به لب من گل گلاله ولی ،

به سینۀ باز ،، من آن آه شبانه را دارم .

من آن غزال اسیرم بدام وحشی عشق

رهایی ، آرزو ، زین دام و دانه را دارم .

www.sarbezir.blogfa.com

 تو به من می گفتی :

که چرا در افق روشن صبح

پهنه دشت نگاهت خالیست ؟!...

تو ندیدی که بهار در ترازوی غم چلچله ها

مرگ را می سنجید .

 

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 13:20 توسط پائیز زرد| |

وقتی که پرستوها  از پاکترین لانه ها دل بریدند

تو چرا از قلب من هجرت نکنی ؟!

تو را بی حرکت نخواهم ساخت که

 چون پروانه ای خشک شده همیشه بمانی و تنها به من خیره شوی .

نه !!!

قلب من لانه شیشه ای نیست .

آری رها باش .

در رهایی تو و لبخند اشک آلود من

رازی است که تنها چشمان تو میدانند .

 

ای کاش

تا گامهای هر رهگذری پیکر ظریف جوانه ها را مجروح نکند .

ای کاش

از پشت ثانیه ها می آمدی تا در باغ خاطراتمان در کنار نیلوفر های آبی ،،

مهر تجدیدی بر دوستیمان بزنیم

و نیم نگاهی بر برگهای زرد باغ بیندازیم

تا از درد انتظار نمیرند .

ای کاش .

گفتم از اشک کنم آتش دل را خاموش

پر ز خوناب بود چشم من از آب تهی است .

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 1:6 توسط پائیز زرد| |

سلام به همه دوستان :

فقط اومدم بگم ایندفعه هم نتونستم مطلبی رو که به بعضی از دوستای گلم قول داده بودم بنویسم . پس به خاطر این پست ازهمه دوستان گلی که بهشون قول داده بودم که یه کم کلبه پاییزی رو بهاری کنم عذر میخوام .

 

ای دل ...

ای دل چه بگویم که چه کارم کردی

دادم به تو اختیار و خارم کردی

خاکت به سر ای شکسته ای  خون آلود 

پا مال و زبون روزگارم کردی .

                                     

                          ای عفیف!

                                     عشق در پهنه زنجیر گناه است گناه .

                                     دل به افسانه فرهاد سپردن تلخ است .

                                     کوه از کوهکنان بیزار است .

                                     تک گل وحشی وحشتزده کوهستان

                                     تیشه فرهاد است .

                                     تیشه های خونیین

                                     پاسداران حریم عشقند ..

                                     دوستی پرپر شد.

                                     دوستی پرپر شد.

                                    

                  کاسه ای پر ،خورشید :

                                    نیمه شب باد در اینجا پیچید

                                    داد میزد که ((آهای !))

                                   کاسه ای پر خورشید

                                   قیمتش یکی دو مثقال امید

                                   صبح خورشید دمید

                                   هیچکس کاسه او را نخرید.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:33 توسط پائیز زرد| |

سلام به همه دوستان گلم .

راستش تو این پست یه خورده تغییرات دادم چون در نظرات قبلی بعضی از دوستان گفته بودند که نوشته هام با روحیه اونا سازگار نیست و خیلی غمگینه . منم این پست رو برای اون دوستان عزیز به قلم کشیدم .

 

 

    خانه ات خواهم ماند :

روی این دشت کهن ، توی این جنگل سبز

بین چندین همه رنگ ،در پر کوه ستیز، همره باد صبا

همنشین با گل سرخ ، در بلندای افق، در دل آب زلال

در هیاهوی سکوت ، در سکوت شب سرد ،همره این همه

موج در پی قامت سرو

شاخه ات خواهم ماند ."

زیر این طاق بلند ، پای این چتر قشنگ ، در سراپرده نور،

در بر نور امید .

سایه ات خواهم ماند ."

در بلندای زمان ،به تمنای سحر، به سکوت همه شب

تا سراپرده صبح

 "نفست خواهم ماند ."

نفست خواهم ماند : تا درازای زمان ،تا نفس هست دلا

زندگی باید کرد ، تا ابد هم ......شاید .

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 1:4 توسط پائیز زرد| |

سلام به همه دوستان :

راستش اینبارم نتونستم یه پستی بزارم که یه خورده از حال و هوای حال گیری بیاد بیرون

و یه پستی گذاشتم که یه خورده خوندنش مشکله ولی یه جورایی جالب هم هست .البته این نظر خودمه و نظر اصلی یا بهتر بگم راهنمایی برای مطالبام رو شما عزیزان باید بهم بگید و دوست دارم بدون تعارف باشه . هر جای وبلاگ مشکل داره که حتما هم داره خداوکیلی بهم بگید من خوشحال میشم . دوست دارم در مورد قلم زدن در این کلبه منو راهنمایی کنید .

از همه شما عزیزان ممنون .

 

غمکده :

کس ندانست که من هم دل زاری دارم

غصه و حسرت و اندوه و شراری دارم .

مانده در گوشه ای و گشته جدا از همه کس

روز پر رنج و عذاب و شب تاری دارم .

با دو صد غصه و غم گوشه ویرانه خویش

حسرت جام می و بوس و کناری دارم .

گر در این میکده دائم نگرانم نه عجب

چون که با غصه و غم قول و قراری دارم .

دشت خشکیده جانم ، شده همتای خزان

آرزوی نم باران و بهاری دارم .

گه چو پروانه و گه شمع و گهی آتش و آب

وای بر من که چنین پیشه و کاری دارم .

میروم یکه و تنها و ندارم یاری

راه پر پیچ و خم و پر ز غباری دارم .

بود امید که میخانه شود مسکن من

حالیا در غم او حال نزاری دارم .

 www.sarbezir.blogfa.com

گذشت:

دریغ عمر من آخر به انتظار گذشت

میان اوج حوادث بشام تار گذشت

چو شمع در پی دیدار ماه خود هر شب

به اشک و سوز و به غمهای بی شمار گذشت

همیشه آرزوی دیدن بهارم بود

ولی چه حیف که این عمر، بی بهار گذشت

بدست خشک خزان گشته ام، امیدی بود

خزان زندگیم نیز پر غبار گذشت

شبی که رفتی و تنها گذاشتی دل من

ز شمع پرس قصه ، که آن شب چه پر شرار گذشت .

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:19 توسط پائیز زرد| |

 

                                             همیشه پاییز

                                            باز پاییز است

                                            باز پاییز است...باز این دل از غمی دیرینه لبریز است.

                                            باز میلرزد به خود سر شاخه های بید سرگردان

                                           باز میلرزد بر چهره ام باران

                                           باز رنجورم خداوندا پریشانم.

                                           باز می بینم که بی تابانه گریانم

                                           باز پاییز است.!

                                           باز این دنیا غم انگیز است

                                           باز پاییز است و هنگام جدائی یها

                                           باز پاییز است و هنگام  جدائیها

                                          باز پاییز است و مرگ آشنائی ها

                                                  باز پاییز است .

                                             دلم از غصه لبریزاست.

 

 

sarbezir.blogfa.com

 

انتظار

در کوچه پس کوچه های انتظار

پرسه میزنم....

به گلهای ساعتی می نگرم

امروز دیر کرده ای!!!!!

پروانه نگاهم بی تابی میکند

به بهانه یافتن تو اشک ریزان

پیچ و خم کوچه ها را پشت سر میگذارم

ترا پشت بوته نیلوفر می یابم

دریغا .........

تو خود در انتظار دیگری نشسته ای!!!!

 

آخرین برگ گل باغچه زندگیم

وقت افتادن و پژمردن گفت:

که جهان مثل آواز قناری زیباست .

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:47 توسط پائیز زرد| |

پلکان سیمانی!!

کاری نکرده ام که مرا سرزنش کنی!

 

جز اینکه از پلکان سیمانی ذهنم بالا رفتم تا

 

مشرف  به دخمه در بسته قلبت

 

به روی حاشیه بام دو ، سه،همسایه آن سوتر

 

حرف های دلتنگیم را بنویسم

راستی

 از اینجا تا کوچه بن بست رابطه

چند فرسخ راه است!؟

www.sarbezir.blogfa.com

 

بهانه

وقتی که گفتم ای عزیز             من دوستت دارم هنوز

    خندیدی و گفتی به من              در عشق من اینک بسوز

 

     گفتم برای خاطرت                    من مثنوی ها گفته ام      

گفتی که شعرت کهنه بود            من شعر نو میخواستم

 

گفتم هوای خاطرم                    در یاد تو پر میزند

   گفتی برو من خسته ام               یادم به تو سر می زند

 

من تا سحر ماندم ولی               گویی که در یادت نبود

گفتی که راهت دور بود              دل جای دیگر رفته بود

 

زیبای من، من بارها                لیلا و مجنون خوانده ام

مجنون تو اینک منم                 مجنون عشقت، مانده ام

 

رفتی ز عشقم بی وفا                مجنون دوم داشتی

کردی فدای عشق خود               هر چه ز من کم داشتی

 

من از برای ماندنت                   قلبم گرو بگذاشتم

قهرت بهانه بود و بس               من هیچ کم نگذاشتم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 18:41 توسط پائیز زرد| |

راست و دروغ!!!

گفتی: عاشقمی

گفتم: دوست دارم

 گفتی: اگه يه روز نبينمت ميميرم

 گفتم: من فقط ناراحت ميشم

 گفتی: من به جز تو به کسی فکر نمی کنم

گفتم: اتفاقا من به خيلی ها فکر می کنم

 گفتی: تا ابد تو قلب منی

 گفتم: فعلا تو قلبم جا داری

 حالا فکر می کنی فرق ما اينهاست؟

 نه فرق ما اين هست که تو دروغ گفتی و من راستش رو گفتم .

www.sarbezir.blogfa.com

 

دیروز زنده بودم و امروز مرده ام

در جستجوی ثانیه ها جان سپرده ام.

بعد از زمان طولانی و دراز که طی شدند

راهی به مرزهای شکوفه ها نبرده ام.

من شاعر سکوت توام که مدتی ست

در حول و حوش شهر تو ، دل سپرده ام.

این کلبه مدتی ست که متروک مانده است

من هم شبیه آیینه ای خاک خورده ام.

امشب برای اینکه بخوابم ، تمام شب

بن بستهای چشم تو را شمرده ام.

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 15:46 توسط پائیز زرد| |

دریای پر سخاوت چشمانت

چه ساده و بی ریا

مرواریدهای عشق را

 به ساحل نگاهم ارزانی داشتند

و من صداقت نگاهم و

یک سبد پر از گلهای اطلسی را  
پیشکش چشمانت کردم

آن روز ؛

در طلوع قشنگ آرزو هایم

غروب سرد رویاهایم را ندیدم .

چرا درخشش چشمانت

این را به من نگفت

که جاده عشق تو

روزی به بن بست خواهد رسید

و در این کوره راه من خواهم ماند و

خاطراتی از هم گسسته

"خاطره ای مثل ابر ،خاطره ای مثل مه"

www.sarbezir.blogfa.com

 

 

سهم من از شب شاید
همان ستاره ای باشد
که همیشه پنهان است
همیشه
همیشه
همیشه
و یا به قول قاصدکها
ستاره ی من
همان است که پیدا نیست

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 18:30 توسط پائیز زرد| |

و من می آیم آن روزی که

 پیغامی به صد اندوه می گوید:

نمی خواهی مرا بینی.

دلت از درد آکنده است میدانم

و از زخم عجیبی گشته مالامال میفهمم .

کلامم را نمی فهمی،صدایم را تو نشناسی

بهار من ؛ چرا قلب پر از مهرت خزان کرد نامم را؟

چرا گلواژه ذهنت ، وجودم رفته از یادش

 مرا دیگر نمی بیند

نمی خواهد؟

و من با این تلاطم های ذهن خویش میابم

که دیگر رفته از یادت تمنای تمنایم.

نمیدانم تو می فهمی ، که من چون ابر میبارم

و همچون رعد می غرم

و همچون باد میتازم؟

نمیدانم تو می بینی

دو چشمم چشمه خون است؟

و دل لبریز از غصه ، کرامت را طلب دارد؟

نمیدانم که می آیی

و یا چشمان من را باز .....

نمی دانم که میفهمی

و یا از غصه و بخت ،

 دلم مرده

نمی بیند دو چشمانم؟

من امشب عالم دردم

جهان غصه ام ،

مرگم.

نمی دانم که می خواهی مرا بینی

و یا با گفته ای دیگر

مرا تا عالم برزخ خداحافظ تو می گوئی.

نمی دانم  ، نمی فهمم

خدایا دست تو یارم

توئی امید دیدارم.

 

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:53 توسط پائیز زرد| |

من از تدفین قلب خویش می آییم!!!

من از تدفین قلب خویش می آیم

و آن را

 که روزی جایگاه مهربانی بود

و پر ازبهترین احساسهای پاک انسانی

و من آن دل را

 که روشن تر ز آئینه

و پاک و آری ازهر خدعه و کینه

و من آن دل را

که امروزش خریداری نمی باشد

ولی دیروز

صدها عاشق دلخسته ی زار و پریشان داشت

به دست خاک

خاک سرد و تیره و متروک بسپردم

من از تدفین قلب خویش می آیم .ارزش عشق

 

 

 من نمرده ام!!!             

            من نمرده ام....

                           میدانم!

                              خودم خوب میدانم

                                         که نخ نما شده ام

                                            مرا به جرم فرسودگی میازارید

                                                که من

                                                            هنوز زنده ام.

                                      ههههنننووز زززنننددده ااامممم.

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 12:25 توسط پائیز زرد| |

یاداشتی از برگی زرد در گذر عابران:

دفتری دارم و دستی پر خیال

برگهایی سایه روشن در حصار

صاف ، ساده ، پشت یک زندان سرد

حرف نَه ، نا حرفها جا کرده است .

یک قلم دنیای بس ناگفته هاست

دفترم زندان این ناگفته هاست

آه باید این قلم را خُرد کرد

محبس ناگفته ها را سایه زد .

فراموش شده

 

خدايا :

به من توفيق تلاش مقابل شکست،

صبر در نوميدی،

رفـتن بی‌همراه،

کار بی‌پاداش،

فداکاری در سکوت،

دين بی‌دنيا،

ايمان بی‌ريا،

عشق بی‌هوس

و تنهايی در انبوه روزی کن

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:25 توسط پائیز زرد| |